X
تبلیغات
رایتل
دلنوشت
  
 دلنوشته هایی سپرده در دست باد!
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنج‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1389
آنسوی یک پنجرۀ خیس


 

پنجرۀ سبز بارانی

صورتش را چونان یک کودک به شیشه می چسباند تا مگر خنکای باران بهاری عطش جانش را کمی بکاهد.از کودکی همیشه باران را دوست داشت علی الخصوص که این روزها پیرایه ای بر او بستند.پیش خودش فکر می کند چقدر باران این بار زیباتر شده است.به آرامی جوری که متوجه او نشود پنجره را باز می کند و از همان بالا به صورت سبزۀ او زل می زند و تماشایش می کند.با چشمانی بسته،بی پروا ایستاده و خیس،خیس شده است و چه لذتی دارد این خیس شدگی اش.با دقت و وسواس سعی می کند قطرات باران را روی گونه های او بشمارد و یکی،یکی آنها را برچیند و مزه مزه کند.یک قطره ،دو قطره،...تعدادش بیش از آن است که بتواند همۀ آنها را حساب و کتاب کند.شاید هم حوصله اش را ندارد و ترجیح می دهد که در آن طراوت بی شمار غوطه ور شود.او نیز چشمانش را می بندد و سعی می کند خود را در این خلسه بی پایان رها کند. 

اما یک لحظه دلشوره عجیبی تمام وجودش را فرامی گیرد و تنش مور،مور می شود. با خودش می گوید نکند دیگر باران را نبیند.سریع به دنبال تقویم جیبی اش می رود.نگاه می کند؛ امروز چهارشنبه 8 اردیبهشت است.حساب می کند اسفند و فروردین روی هم 60 روز گذشته است.8روز هم اینجا به عبارتی می شود 68 روز؛تازه یادش می آید 12 روز آخر ماه بهمن را جا انداخته است.یکبار دیگر با هول و ولا حساب می کند. سرجمع می شود 80 روز تمام! عرق سردی بر پیشانی اش می نشیند و آرام زیر لب زمزمه می کند :"هشتاد روز گذشت،به همین راحتی،به همین سادگی". 

اشک در چشمانش حلقه می زند.هیچ وقت فکر نمی کرد اینقدر دلتنگش شود.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 231099


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها