X
تبلیغات
رایتل
دلنوشت
  
 دلنوشته هایی سپرده در دست باد!
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1391
به شکوفه ها


- «مسافران محترم تا دقایقی دیگر در فرودگاه استکهلم به زمین خواهیم نشست، لطفاً کمربندهای خود را ببندید.»

زن نفسی عمیق کشید شبیه آه! از محفظه بالای سرش کوله پشتی اش را برداشت و آرام سرجایش نشست.زیپش را باز کرد.یک آن، رایحهء خوشی فضا را پر کرد،حجم سپیدی چشم مرد را ربود.زن خم شد و دوباره نفس عمیقی کشید،زیر لب نجوا کرد و این بار چهره اش شکفت ،دیدنی!

-این همه طراوت از چیست؟

-بهار است،سوغاتی آورده ام.

-در این سرزمین یخ زده مایهء دلبری ست!

-از میان آفتاب جـِـنگ جنوب

و ز سر شاخسار همیشه سبز درختان نارنج

پسرکی گرد آورده بود در مجمع مسی

و در کنار فال حافظ

به زوار عرضه می داشت.

-مرا بدین زیبایی راه هست؟

زن مشتش را پــُر از شکوفه ها کرد و انگشتانش را پیش روی مرد باز کرد.

-آدمی را مست می کند.

- بی هیچ گناهی!

-اما،عمر گُل کوتاه ست.

-خشک آن نیز معطر است و دم کردۀ آن با چای عصرگاهی تسلابخش.

 مرد شکوفه ها را در میان دستمال حریری پیچید و در جیب بغلی کتش گذاشت.

-راستی،راز آن نجوا چیست؟

زن لبخند زد و طلیعۀ سپید دندان هایش آشکار شد:

مادرم گلها را که می بویید،زیر لب صلوات می فرستاد.

لبخند زن چه آشنا می نمود.

-«اقامت خوبی را برای شما عزیزان آرزومندیم.»

.....

به شکوفه ها ،به باران برسان سلام ما را! 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 230541


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها