دلنوشت

دلنوشته هایی سپرده در دست باد!

دلنوشت

دلنوشته هایی سپرده در دست باد!

یوسف


از "یعقوب" تا "ژاله"  

از این سوی صحنه  

تا بدان سو 

تنها خون  

نمایش دارد!  

...

و من

زیر غرش کینه ها 

دلنگران  

رستن سبزینه ها  

   تنها  

       دل خود را 

                   تشییع می کنم 

پُر از واهمه ها! 

................ 

- کلبۀ احزان روزی شودخرابان غم بخور.

بوسه باران


 

از در که آمد تو،تمامی بوسه هایش را نثارش کرد. 

گفت:ماشاء الله،چقدر ما را زیبا کردی! 

.... 

- با ترانه می زند بر بام خانه

باز باران


باران می بارد،نرم و نازک. 

بخار بشقابِ شلغم، شیشه های عینکش را محو می کند.اما هنوز شرارۀ شعلۀ هیمه های سرخ آتش از نگاهش می جهد.با لبخند به آسمان نگاه می کند و می گوید:  

" این خاکستری هم برای خودش، چقدر  شاعرانه است! "