از "یعقوب" تا "ژاله"
از این سوی صحنه
تا بدان سو
تنها خون
نمایش دارد!
...
و من
زیر غرش کینه ها
دلنگران
رستن سبزینه ها
تنها
دل خود را
تشییع می کنم
پُر از واهمه ها!
................
- کلبۀ احزان روزی شودخرابان غم بخور.
از در که آمد تو،تمامی بوسه هایش را نثارش کرد.
گفت:ماشاء الله،چقدر ما را زیبا کردی!
....
- با ترانه می زند بر بام خانه
باران می بارد،نرم و نازک.
بخار بشقابِ شلغم، شیشه های عینکش را محو می کند.اما هنوز شرارۀ شعلۀ هیمه های سرخ آتش از نگاهش می جهد.با لبخند به آسمان نگاه می کند و می گوید:
" این خاکستری هم برای خودش، چقدر شاعرانه است! "