دلنوشت

دلنوشته هایی سپرده در دست باد!

دلنوشت

دلنوشته هایی سپرده در دست باد!

احسان الله-2


 احسان الله مهرابی یا محرابی

  احسان مهرابی، روزنامه‌نگار، برای گذراندن محکومیت خود روانه زندان اوین شد. 

  کلمه:احسان مهرابی، روزنامه نگار، روز شنبه دوم بهمن برای سپری کردن دوران محکومیت خود روانه‌ی زندان اوین شد.

به گزارش بامدادخبر، احسان مهرابی، روزنامه نگار ۳۵ ساله‌ای که در بهمن‌ماه سال گذشته از سوی نیروهای امنیتی بازداشت و نزدیک به سه ماه را در بندهای امنیتی ۲۰۹ و ۲۴۰ گذرانده بود، امروز شنبه برای اجرای حکم یک ساله‌ی خود به دادسرای اوین فراخوانده و پس از مراجعه به این دادسرا به زندان منتقل شد.

مهرابی که خبرنگار پارلمانی روزنامه‌هایی چون اعتمادملی و فرهیختگان بوده و سابقه همکاری با بسیاری از رسانه‌های اصلاح طلب را در کارنامه‌ی خود داشته است پس از آزادی موقت در اردیبهشت‌ماه با سپردن وثیقه ۵۰ میلیون تومانی، به اتهام «فعالیت تبلیغی علیه نظام از طریق گفت و گو با بی‌بی‌سی فارسی و رادیو فردا» در شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست مقیسه محاکمه و به یک سال «حبس تعزیری» محکوم شد.

این حکم در شعبه ۳۶ دادگاه تجدیدنظر به ریاست زرگر نیز عینا تایید و به فاصله چند هفته به شعبه‌ی اجرای احکام ابلاغ شد تا احسان مهرابی روانه زندان شود.

هم اکنون احمد زیدآبادی، عیسی سحرخیز و ...از جمله روزنامه نگارانی هستند که به همراه تعدادی دیگر از روزنامه نگاران و وبلاگ‌نویسان زندانی دوران محکومیت خود را می‌گذرانند.  

............. 

 - احسان الله-1 

- فقط امیدوارم این بشر بعدش آدم بشود. 

- از اینکه این خبر بهانه ای شد که دلنوشت به روز شود؛ از احسان الله محرابی یا مهرابی(بعد از این همه سال ،آخرش نفهمیدم کدامش درست است!) و دیگر عوامل ،کمال تشکر را دارم.

باز باران


باران می بارد،نرم و نازک. 

بخار بشقابِ شلغم، شیشه های عینکش را محو می کند.اما هنوز شرارۀ شعلۀ هیمه های سرخ آتش از نگاهش می جهد.با لبخند به آسمان نگاه می کند و می گوید:  

" این خاکستری هم برای خودش، چقدر  شاعرانه است! "

سمیه


 حضور باران در خیابان سمیه

و من صبحگاه پیاده رویی پسند کردم پوشیده از برگان پاییزی رنگ. در آن امتداد که گــُل به گــُلش ، لکه های آینه، شاخه های تهی اما شاداب درختان را متجلی می ساخت. بوی صمغ تازۀ سرو کنار دستی  تا منتهی الیه خیابان ،تا جایی که کاشیهای پیاده رو ،ا ِزاره های ترک خوردۀ حاشیه  و ردیفهای افرا به نقطه ای مایل به قهوه ای تلخ می رسید،به تمامی منتشر بود. 

و آفتاب از میان ابرهای بجا مانده از دیشب ،سنگریزه های کم و بیش پیدای خیابان را به درخشش  وامی داشت.سرمای تمیزی در آن دم ِ لذیذ سیلان داشت،آنچنان که از بخار بازدم خود به وجد می آمدی. 

و من در آن صبحگاه به تنهایی تمامی تن های عریان  را در آغوش کشیدم؛دیدنی! 

چرا که دیشب،سمیه* به بوسه های آسمان متبرک شده بود ! 

........ 

* سمیه نام خیابانی درشیراز می باشد و همچنین طهران (که حوزه هنری در آن وجود دارد و خاطرات خـُسیدۀ بسیاری از آنجا در یاد مانده است).