دلنوشت

دلنوشته هایی سپرده در دست باد!

دلنوشت

دلنوشته هایی سپرده در دست باد!

مدعیان روز سوم!


شمخانی-یامین پور 

برنامه "دیروز -امروز-فردا" با مجری گری وحید یامین پور بمناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر میزبان سردار شمخانی بود.و بدینسان شاهد یک نمونه دیگر از خفت گیری مدعیان آرمان و اصول و قس علی هذا از استخوان خورد شده های این سی سال بودیم. 

دیگر این یک روش کارآمد برای بی اعتبار کردن دیگران است که یک طرف ماجرا با چراغ سبزی که دریافت کرده ،تخت گاز می رود تا طرف را با پرسشهایی که تا پیش از این خط قرمز محسوب می شد،پایمال کند و طرف دیگر دست بسته بخاطر رعایت  حریمهایی که نمی تواند آن را بشکند ؛به لکنت زبان بیفتد و سرخ و سفید شود! 

مجری با در پیش گرفتن سیاست مهار دوگانه از شمخانی می خواهد پاسخگو باشد که : 

 1-چرا جنگ پس از باز پس گیری خرمشهر ادامه پیدا کرد؟ 

2-چرا فرماندهان و مسئولین اداره جنگ کاری کردند که امام مجبور به پذیرش قطعنامه شد؟  

جالب اینجاست که یک نفر هم این وسط پیدا می شود که تلفنی پرسشی  را با مجری در میان بگذارد تا به مهمان برنامه تلویحاً بفهماند که اگر شما در این زمانه هنوز کاره ای بودید در برابر حملات اتمی دشمن ،صحنه نبرد را ترک می کردید.و این فرد کسی نیست جز نظریه پرداز امنیت فراتر از مرز ایران،جناب (دکتر)حسن عباسی!  

این رویه تقابل با دیگران( یعنی کسانی که مثل ما فکر نمی کنند) دارد به سنتی تبدیل می شود  که سعی می کند با طرح انتقادات کوبنده از مسئولین پیشین و با حذف شرایط زمانی و مکانی گذشته در نهایت زمینه ای فراهم شود که تصویر طرف مقابل را تا مرز یک خائن  بازسازی کند. 

حقیقت آن است که دیشب دلم برای شمخانی سوخت وقتی که باید پاسخگوی مجری جوانی باشد که از وی می پرسد جنگ نرم به اندازه 8سال جنگ دارای اهمیت نیست؟ 

نمی دانم می شود یک ساعت گرما و هرم سوزان آفتاب جنوب را با مجری گری یک برنامه تلویزیونی در مقابله با جنگ نرم و در استودیو مقایسه کرد؟ 

اما با همۀ این احوالات آنچه جالب به نظر آمد عدم پذیرش و کاربرد واژۀ فتنه دربارۀ وقایع سال 88 (علی رغم تأکید یامین پور) از سوی شمخانی (با وجود تمامی محذوراتی که برای او متصور است) بود.امری که باعث خواهد شد تا نوک پیکان حملۀ مدعیان روز سوم این بار به طرف یکی دیگر از مدافعان واقعی این آب و خاک نشانه رود. 

پیداست که این برنامه هدفی فراتر از گرامیداشت سوم خرداد دنبال می کرد و قصد داشت تا چهره ای حماسه ساز از نسل اول انقلاب و دفاع مقدس را روی درخراشد.

................  

پی نوشتها 

« روز سوم» نام فیلمی است ساختۀ محمد حسین لطیفی دربارۀ اشغال خرمشهر 

تابناک :نگاه متفاوت سوم خردادی هابه مسائل 

رجانیوز:اشتباهات راهبردی شمخانی در دیروز، امروز،فردا 

 یامین پور در مراسم تجلیل از رسانه های افشاگر جریان فتنه

احسان الله-۱


 احسان الله مهرابی

بنابر خبر ایلنا، احسان مهرابی بعدازظهر روز یکشنبه 12 اردیبهشت ماه  آزاد شد.مهرابی، روزنامه نگار روزنامۀ فرهیختگان با سپردن وثیقه از زندان آزاد شد. این روزنامه نگار در 18 بهمن ماه بازداشت شد و پس از سپری کردن هشتاد و اندی روز در زندان اوین آزاد شد.  

پیش از این در  پنجم اسفند ماه سال 88 وثیقه ۳۰ میلیون تومانی برای او تعیین  گردید که از سوی  خانواده‌ وی تهیه شد و قرار بود در تاریخ 16 اسفندماه بهمراه  اکبر منتجبی یکی دیگر از روزنامه نگاران آزاد شود.اما نهایتاً نامبرده  تا این تاریخ در زندان اوین در بازداشت به سر برد.  

................

-دیشب با احسان و همسرصبورش تماس گرفتم و حال و احوالی هرچند مختصر کردیم.احسان با صدایی همچون گذشته شوخ و شنگ سراغ عطر بهار نارنج و طراوتِ اردیبهشت ِ شیراز را گرفت.گفتمش موعد بهار نارنج دیگر گذشته ولی هنوز می توان استکان چایی با طعم و رایحۀ بهارنارنج در هوای روح انگیز اردیبهشت ماه شیراز بنوشی.

آنسوی یک پنجرۀ خیس


 

پنجرۀ سبز بارانی

صورتش را چونان یک کودک به شیشه می چسباند تا مگر خنکای باران بهاری عطش جانش را کمی بکاهد.از کودکی همیشه باران را دوست داشت علی الخصوص که این روزها پیرایه ای بر او بستند.پیش خودش فکر می کند چقدر باران این بار زیباتر شده است.به آرامی جوری که متوجه او نشود پنجره را باز می کند و از همان بالا به صورت سبزۀ او زل می زند و تماشایش می کند.با چشمانی بسته،بی پروا ایستاده و خیس،خیس شده است و چه لذتی دارد این خیس شدگی اش.با دقت و وسواس سعی می کند قطرات باران را روی گونه های او بشمارد و یکی،یکی آنها را برچیند و مزه مزه کند.یک قطره ،دو قطره،...تعدادش بیش از آن است که بتواند همۀ آنها را حساب و کتاب کند.شاید هم حوصله اش را ندارد و ترجیح می دهد که در آن طراوت بی شمار غوطه ور شود.او نیز چشمانش را می بندد و سعی می کند خود را در این خلسه بی پایان رها کند. 

اما یک لحظه دلشوره عجیبی تمام وجودش را فرامی گیرد و تنش مور،مور می شود. با خودش می گوید نکند دیگر باران را نبیند.سریع به دنبال تقویم جیبی اش می رود.نگاه می کند؛ امروز چهارشنبه 8 اردیبهشت است.حساب می کند اسفند و فروردین روی هم 60 روز گذشته است.8روز هم اینجا به عبارتی می شود 68 روز؛تازه یادش می آید 12 روز آخر ماه بهمن را جا انداخته است.یکبار دیگر با هول و ولا حساب می کند. سرجمع می شود 80 روز تمام! عرق سردی بر پیشانی اش می نشیند و آرام زیر لب زمزمه می کند :"هشتاد روز گذشت،به همین راحتی،به همین سادگی". 

اشک در چشمانش حلقه می زند.هیچ وقت فکر نمی کرد اینقدر دلتنگش شود.