X
تبلیغات
رایتل
دلنوشت
  
 دلنوشته هایی سپرده در دست باد!
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1387
شب نُهم


نیمه های شب بود که احساس خفگی کرد و از آن بدتر چشم راستش به شدت می سوخت.ملحفه را از رویش  کنار زد.تمام تنش خیس عرق شده بود.کور مال ٬کورمال طرف آشپزخانه رفت٬سر و صورتش را زیر شیر آب گرفت.همانجا کف زمین نشست وسیگاری را روشن کرد...

 آمفی تئاتر٬ تازه شکل و شمایلش عوض شده بود٬.با آن رنگ قرمز ِدر و پنجره اش شکلی شبیه ساختمان آتش نشانی پیدا کرده بود! اولین برنامه در آمفی تئاتر نصیب انجمن اسلامی دانشگاه شده بود.بچه ها نیز انتخابات شورای مرکزی جدید را در آنجا تدارک دیدند.شادی در بچه ها موج میزد چرا که از اتفاق قرار بود برای اولین بار افشارپور نمایندهء دفتر نیز برای نظارت بر انتخابات به دانشگاه بیاید.من رفتم تدارک شام را ببینم.با یاسر همه چیز را ردیف کردیم و من به سمت آمفی تئاتر برگشتم.رای ها همه جمع شده بود و صندوق رای را برای شمارش به اطاق نمایش در طبقه بالای آمفی تئاتر برده بودند.رفتم آنجا٬با لبخند درب را باز کردم .لبانم را برای سلام باز کردم٬که نگاه سرد و نا امید بچه ها با صدای هادی درهم آمیخت:

-انتخابات باطل شد!

- آخه چرا!

و نگاهها به چهرهء افشارپور دوخته شد.من برافروخته و گُرگرفته جستی زدم و یقهء او را گرفتم . 

فریاد کشیدم:<علی> ! فکر می کنی همه مثل تو هستند که با سفیر کانادا حال و حول داشته باشند !!فردا که مشکلی پیش آمد تو کجایی که جواب گو باشی؟

یک دفعه از عصبانیت خودم خجالت کشیدم و یادم آمد که علی تازه از زندان آزاد شده و من حتی نپرسیدم که در زندان چه بر سرش آورده اند!

رفتم گوشه ای از پای درخت سپیدار کِز کردم.در خود فرو رفتم .با خودم فکر کردم الان بهترین موقع برای کشیدن یک نخ سیگار است.اما حیف که آخرین نخ ۵۷ را دم غروبی با ابراهیم کشیدیم. بوی سیگار به مشامم خورد ٬<هانا> بود که با آرامش به سیگار مالبروی سفیدش پُک میزد . با لبخند به او سلام کردم ٬او نیز با لبخندی ملایم  نیمهء سیگارش را درحدقهء چشم راستم خاموش کرد.                                                                                                                                                                                               

...آخرین پُک را به سیگارش زد و ته آن را روی پیشانی اش خاموش کرد. در آن تاریکی شب اگر کسی دقت میکرد جای نُه حفره به عمق یک بند انگشت روی صورتش می دید .این نهمین شب بود که پشت سر هم کابوس می دید. 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 231182


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها