X
تبلیغات
رایتل
دلنوشت
  
 دلنوشته هایی سپرده در دست باد!
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1385
شاهد مرگ


در آن لحظات چشم فرو بستم وتلاش کردم از تمام وجودم خدا را فراخوانم.چونان< تِر ِز > که برای آن محکوم به مرگ دعا کرد:

 

-ای خدایی که جان تمام آدمیان بدست توست و به ارادۀ تو حیاتی آغاز می شود و حیاتی دیگر پایان می پذیرد.نظری بر این بیمار محتضر بنما و طعم زندگی را از او دریغ نفرما. ای خداوند  تو شفایی عاجل عنایت فرما.

- در این لحظه ودر این کرۀخاکی چه بسیارند که تیغ مرگ رشتۀ جانشان را خواهد گسست و روی در خاک خواهند نهاد. آنان را چه کسی دریابد.؟

-ای خداوند تو خود لطف و رحمتت را بر همگان ارزانی دار...

- مرگ خود بخشی از زندگی ما آدمیان است. چگونه می خواهی که خداوند سرنوشت یکی را به دعای همچو تویی ،بگونه ای دیگر رقم زند؟

- اللهـم اجعـل عواقـب امـورنا خیـرا

 

بار دیگر صدای بوق ممتدی ناشی ار تخلیۀ شارژ دستگاه ِ شوک الکتریکی  قلبی فضای بخش اتفاقات را فرا گرفت.

چشمانم را گشودم ونگاهی به آن بیمار انداختم ؛ پرستار مرد که خسته شده بود، جایش را به خانم دکتر داد . دستان  کوچک و ظریف خانم دکتر با تلاش و تقلا سعی می کرد بار دیگر قلب مریض را به تکاپو وادارد. همراه بیمار نیزدر حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود  همچنان می دمید؛ دستان او نیز خسته شده بود.دکتر مردی به سمت جمع حلقه زده بر بیمار آمد، پرسش و پاسخی بین او و خانم دکتر رد و بدل شد وسپس از آنجا عبور کرد. بتدریج جمع از اطراف بیمار یکی ،یکی پراکنده شدند.

همراه بیمار همچنان می دمید وشکم عریان مریض با هر دم و بازدم بالا و پایین می رفت.

یکی از پرستاران که از آنجا رد میشد،پرسید :این یکی flat شد؟!

پاسخش نگاهی تایید آمیز از دیگری بود.

من که می دیدم همراه بیمار دیگر رمق چندانی ندارد به سوی سرپرستار بخش رفتم و با تردید از او پرسیدم اگر این مریض جانش به این دم و بازدم مصنوعی بسته است من به کمک این بندۀ خدا(همراه بیمار) بروم.

سرپرستار لبخندی زد و گفت:

( در این گونه مواقع ترکیب لبخند تلخ را بکار می برند ولی من مطمئن نبودم که این لبخند نشانگر چیست؟)

  -     این بیمار تمام کرده است ولی کسی رویش نمی شود که به همراه او بگوید!!!

-        پس چگونه شکمش بالا و پایین می رود؟

-        فقط بخاطر همین دم و بازدم مصنوعی است.

سرم را پایین انداختم و رفتم. بعد از حرف من ، سرپرستار به کنار تخت بیمار رفت و بی هیچ کلامی ان بادکنک را از دست همراه گرفت و لولۀ آن را از درون نای بیمار در آورد وبه کناری نهاد و از آنجا دور شد.

تازه همراه دریافت که بیمارش از کف رفته است . آرام بغضش ترکید و پایین تخت نشست و زار گریه کرد.

 زمان گذ شت و ساعت در ذهن من 12 بار نواخت . وارد بامداد فردا شدیم.

یکی از مستخدمین آمد پرده های کنار تخت بیمار را به پایین انداخت.

... دو دختر جوان را نیز آوردند ؛ آه و ناله شان در بخش طنین انداز شد.

 از زیر پرده های آویزان تختی به بیرون آمد و جنازه ای پیچیده در پارچه ای متقال نمایان شد.

دخترک با دیدن جنازه بغضش ترکید و زد زیر گریه، هق هق کنان.

همراه بیمار نیز همچنانکه دنبالۀ تخت را گرفته بود؛ آرام، آرام گریه می کرد و از در بخش خارج شد.

هیچکس نبود حداقل تسلا بخش دل ِ همراه بیمار باشد، هیچکس!

اکنون که این ها را می نویسم یادم امد حتی من هم اینچنین کاری نکردم ، دریغ و افسوس!

بیمار ما نیز به خیر و سلامتی مرخص شد. در راه بازگشت به سریال پرستاران می اندیشیدم!

 

آیا تا به حال شما نیز شاهد مرگ بوده اید؟

**********

پی نوشت: ترز فیلمی ساختهء آلن کاوالیه و محصول فرانسه است؛ در زمرهء فیلمهای معنا گرا یاماورایی یا هر آنچه بنامیدش.


 
دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1385
شاهد ...

          


                     

 بلا از همگان بدور باد بخصوص از سر همه شما دوستان ، دیشب حال یکی از عزیزانم بد شده بود وبه ناچار سر و کار م به اورژانس و بیمارستان کشید.

احتمال مشکل قلبی می دادیم و تا رسیدن اورژانس هرلحظه ذهن،هدف آماج هزاران فکر و خیال ناگوار  می گشت.به گمانم 15 دقیقه بطول انجامید تا اورژانس به منزل رسید. بگذریم از اینکه برای راهنمایی اورژانس ،سر خیا بان  اصلی یک نفر منتظر ایستاد اما اورژانس اشتباهی وارد کوچه بعدی شد و باتماس تلفنی راننده متوجه شد که باید کجا بیاید. بالاخره به همراه بیمار روانه بیمارستان نمازی شدیم. برای بستری شدن بیماران قلبی و داخلی یک سالن متوسط  پیش بینی شده بود. که سه ردیف ده تایی تخت سیار در آن جای گرفته بود.

کنار تخت هر بیمار یک نفر بعنوان همراه وجود داشت.که فقط می توانست سرپا بایستد..جایی برای نشستن وجود نداشت. از ساعت 10 شب که وارد بیمارستان شدیم تا 12 شب؛حجم بیماران ورودی چندان شد که تا دم درب تخت بیماران فضای سالن را اشغال کرد. بدین شکل، کلیه تختها بطور تقریبا ً فشرده کنار هم چسبیدند و همرابیمار دیگر جایی برای کنار تخت ایستادن نداشت ومجبور بود پایین پای او بایستد.تنها راهی یک تا 2 متری میان ردیف تختها وجود داشت که محل تردد پرستاران ، انترن ها همراهان بیمار ، نظافتچی ها و نگهبان و … بود. در ضمن هیچ گونه پزشک متخصصی در بخش اتفاقات وجود نداشت! چیزی که دستگیرم شد این بود که شبها در هیچ بیمارستانی چه دولتی ، چه خصوصی دسترسی به پزشک متخصص در بخش اتفاقات از محالات است!!

این رفت و آمدها ، آه و ناله ها و … فضایی بسیار شلوغ را ایجاد کرده بود.هوای سالن نیز  نا مطبوع و دم کرده بود و هیچ گونه دستگاه تهویۀ مناسبی وجود نداشت. به ناچار هر از مدتی کولر تابستانی را روشن می کردند. بیماران نیز بعضا ً سردشان می شد و از سوی دیگر پتو به اندازۀ کافی وجود نداشت.در این میان اعتراض برخی به پرستاران و… بالا می گرفت:

 

- چرا اینجا پتو وجود ندارد.مسوول این خراب شده کیست ؟من می خواهم با او صحبت کنم. ما داریم اینجا پول میدهیم...                                                                                                                                                                         

 

 -  خانم دکتر لطفا ً از بیمار ما فشار خون بگیرید                                                                                        

  - خانم دکتر به بیمار ما سر بزنید حالت تهوع   دارد.

- خانم دکتر …

 

- خانم دکتر:   من الان بیمار قلبی دارم باید به او سرم وصل شود هر وقت توانستم می آیم .

- کی می آیید .من الان یک ساعت اینجا منتظرم.

- خانم دکتر :اگر لازم باشد 4،5 ساعت هم که شده باید صبر کنید. مریض فعلی ام یک ثانیه هم برایش مهم است.

 

چشم که می گرداندی ، دیدنی ها ی بسیاری می دیدی.

 توی بخش چند نفر زیر مانیتور بودند و ضربان قلبشان مدام تحت نظر بود. از دست و پاها یشان لوله های سرم بطرف بالا آویزان بود.

فشار روانی موجود بر دست اندر کاران چنان بود که خستگی از چهره شان هویدا بود .بعضی بنا بر شخصیت لبخند بر لب با بیمار بر خورد می کردند. و بعضی خشک و سرد و با کم حوصلگی. در میان این همهمه ها تلفن همراه وسیلۀ تفننی مناسبی بود که با آن سرگرم شوند و از این خستگی بگریزند.

مردی حدود 50-60 ساله بر روی تخت افتاده بود و دهانش کف کرده. از زیر ملحفۀ بر بازوی دستش که آویزان از تخت بود چهرهء زنی خالکوبی شده بود ؛ بمانند چهرۀ زن ِ چای شهرزاد که بر بسته های آن پیش از انقلاب نقش می بست. دقت که می کردی حتی دور قوزک پاهایش نیز  لاطائلات حک شده بود: از عشق تو چو سوزن ، باریک شده ام ...

هنگامه ای بود که بیمار ما در آن میان صحیح و سالم می نمود.

نا گهان صدای فریاد خفه ای از دهان بیمار ی که زیر مانیتور بود ، برخاست.  

 

پرستاری سِرُم به دست هراسان خودش را بالای سر مریض رساند .حسابی دستپاچه بود  سِرُم  ر ا به همراه بیمار داد و با صدایی لرزان و ملایم صدای خانم دکتر زد؛ چند بار . خانم دکتر ته سالن داشت عکس قفسۀ سینۀ مریضی را  نگاه می کرد و متوجه نشد..پرستار دیگری در حالیکه سعی داشت ابهت خانمانۀ خود را حفظ کند آرام به انتهای سالن رفت  و خانم دکتر را صدا کرد.

خانم دکتر نیمه دوان خودرا به آن سر سالن رساند. و به زور بین تختها ی به هم چسبیده راهی باز کرد تا به بالای سر بیمار برسد . اضطراب خانم دکتر با جمع شدن چند نفر از دیگر پرستاران و انترن ها دور تخت بیما ر

همۀ نگاهها را  معطوف به خود کرد . پرستار ی با عجله  یک چهار پایۀ کوچک  را در حالیکه با پایش به سمت جلو می لغزاند به سمت تخت مریض آمد .اکنون همه چیز آماده بود یکی از پرستاران مرد بر روی چهار پایه رفت . انگشتان  دستهایش را در هم چفت کرد و  با تمام قدرت شروع به تلمبه زدن بر روی سینه بیمار کرد.  همراه بیمار نیز بیکار نبود به دست او نیز یک بادبادک مانند داده بودند که سرش به لوله ای وصل شده  و در مسیر ریۀ مریض قرار گرفته بود.و بدینگونه تنفس مصنوعی  ایجاد می کرد. نمی دانم چند دقیقه به طول کشید اما بعد از مدتی به قلب  بیمار شوک الکتریکی دادند. اما افاقه نکرد و خطوط روی صفحۀ مانیتور توان آنکه خود را به قلۀ امید  برسانند نداشتند.

 

 ادامه دارد...

 


 
دوشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1385
یلدای من ۲

 


4. قبل از دوم خرداد سال 76  جلسه ای با حضور عده ای  که سرشان بوی قورمه سبزی می داد تشکیل شد تا با اتخاذ یک شعار تبلیغاتی واحد و مناسب در حمایت از نامزدی جناب آقای خاتمی  برای هفتمین دوره ریاست جمهوری  وارد میدان انتخابات شوند.  هرکسی حرفی و شعاری را مطرح می کرد و برای متقـاعد کردن دیگران |پـشـتوانه سیاسی و اجتماعی  آن را به لحاظ نظری توضیح می داد و دلایلی را که موجب اقبال مردم به آن شعار می توانست باشد، بر می شمرد ؛تا حرفش را به کرسی بنشاند. نوبت به من که رسید ( فکر می کنید شعار پیشنهادی من چه بود؟) خیلی کوتاه حرف زدم:

" ایـرانی سـبـز  با  رأیی سـبـز" با توجه به مجموعۀ <خانۀ سبز>

دلایلم هم اینچنین بود : باتوجه به اینکه آقای خاتمی سید هستند  و رنگ سبز، رنگی نمایانگر سیدی ( شخصیت ایشان ) وهمچنین نشان دهندۀ آبـادانی ، نـشـاط  و خـرمی ( هدف ما)می باشد ؛ شعار فوق می تواند برآیند نظر جمع باشد . از سوی دیگر شباهت لفظی  این شعار با  عنوان مجموعۀ خانه سبز که مجموعۀ موفق و جذابی برای خانواده های ایرانی است ؛ می تواند مورد اقبال عمومی  قرار گیرد.

 با پایا ن یافتن سخنانم حضار غریو تکبیر سردادند( آن زمان هنوز کف زدن و اینجور... بازی ها متداول نبود.)  و ابراز رضایتمندی خود را اعلام نمودند. بخصوص مرحوم علی توکلی که با صدایی رسا احسنت ، احسنتی خیر سر ما کرد و بنده را در کنار خود جای داد (همین امر موجب آشنایی و صمیمیت ما شد.) هر چند که میر دامادی بدجوری چشم غره به ما رفت.

 

 ۵- زمانی که رخت تأهل پوشیدم و گیوه برکشیدم تا لقمه نانی به مدد عرق جبین و کد یمین به کف آرم وبه غفلت نخورم.مجبور بودم که مدتی دور از عیال و خانمان در تهران به سر برم.

احسان خبر دادکه دکتر جلالی شیراز آپارتمانی در حوالی میدان هفت تیر کرایه کرده است ، خودش نیز همخانۀ او بود .خدا خیر دهادشبنده نیز سر او آوار شدم. گشاده رویی و گشاده دستی جلالی باعث شده بود که آنجا پاتوق رفیقان گرمابه و گلستان  ِ دفتر شود.به تبع هیچ سر و سامان و نظمی نداشت . مگر فی سبیل ا... کسی بیاید دستی به سر و روی خانه بکشد و جارویی بزند و ظرفی بشوید.

بلا به دور ، چند روزی کسالتی شدید بر ما عارض گشت. و روزی به اجبار خانه نشین شدیم ونای حرکت  وتوان دکتر رفتن نیز نداشتم.ظهر احسان سری به خانه زد و مرا که اینچنین دید، دلش برایمان سوخت.

گفت: می خواهی برایت یک آش شوربادرست کنم که سر حال شوی؟ گفتمش تو آن زمان که در دانشکده بودیم به یاد ندارم حتی یک نیمرو درست کرده باشی؛ آش که جای خود دارد.

گفت: کاری ندارد ، موادش را از یکی از بچه های روزنامه می پرسم و یک چیز در هم جوشی درست می کنم.زنگ زد به خانم داورزنی از همکارانش در روزنامه همبستگی(قبلا ً ایشان را در دفتر روزنامه دیده بودم.)مواد لازم را پرسید؛ اما سر آخر گفت:من مواد لازم را تهیه کنم ، خودتان تشریف می آورید درستش کنید؟!!

چشمانم از تعجب باز شده بود، تماس تلفنی که تمام شد؛ گفتم احسان چطور جرات کردی به دختر مردم بگویی بیاید اینجا؟!! تازه آن هم با این سر و وضع خانه!!!!

خلاصه:

من که حقیقتش خجالت می کشیدم. رفتم توی یک اطاق درب را بستم و خوابیم.

1 ساعت بعد:

ایشان آمدند ، آش درست کردند و رفتند.دستشان درد نکند. همین که تناول نمودیم ؛ از این رو به آن رو شدیم:

شعر:

مرده بُدم  ٬زنده شدم.

 گریه بـُدم، خنده شدم.

  دولت عشق آمدُ

 دولت پاینده شدم.

بعدها فهمیدم که احسان و خانم داورزنی نامزد کرده بودند؛ وبنده توفیق آن را داشتم که پیش از ازدواجشان دستپخت ایشان را در آن دیار غربت وآن روزهای سرد زمستانی  میل نمایم.

شاید این یکی از خاطرات شیرین زندگانی ام است که هر وقت بیادم می آید لبخندی بر لبانم می نشاند.

 

 *************

پی نوشت۱:به افتخار حضور و قدم رنجه فرمایی مرد شش میلیون دلاری و جناب آقا محمدرضا به دلنوشت٬  زنگ گود را به صدا در می آوریم.سایهء ایشان مستدام باد.

 

پی نوشت۲: در پژوهش های خود سر منشاء این یلدا بازی را کشف کردم: تارنگار سلمان

 

پی نوشت۳:از برای تکمیل این بازی که یحتمل به شب یلدای سال آینده متصل می شود٬ دوستان ذیل را به این بازی دعوت می نمایم:

سینما نوشت(سیامک عباسپور)٬آوا نوشت( سید یاسین محمدی)٬ حرفهای ناتمام(دکتر شریعتی)٬

کاکو شیرازی(احمدرضا جهاندیده)٬ دست نوشت(خاتون عشق) و دَم(یک ناشناس) .

 امیدوارم که همگی  به این دعوت پاسخ مثبت دهند.

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 230541


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها