X
تبلیغات
رایتل
دلنوشت
  
 دلنوشته هایی سپرده در دست باد!
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1385
یلدای من


                                                      

هر چند دیر از سوی احسان به یلدا بازی دعوت شده ام وهرچند که دعوت به این بازی را دیر اجابت کرده ام. اما از برا ی اینکه بهانه ای برای  نوشتن است و یحتمل موجبات انبساط خاطر دوستان را فراهم آورم و ادخال سرور در قلوب جمیع مومنین و مومنات میسر گردد.پنج  نکته از  کتاب جامع الحکایات و لوامع الروایات سیدنا سید مهدی طا هری ثبت شده در ذهن و ضمیر مان را بر شیفتگان و سینه چاکان و جامه دران دلنوشت  عرضه می نمایم.باشد که مقبول طبع صاحب دلان قرار گیرد.

1.پیش از انقلاب  زمانی که ذهن و ضمیر دانشجویان مذهبی و طبقه متوسط جامعه تحت سیطره  و جاذبه دکتر شریعتی قرار داشت . به واسطه سخنرانی های وی بعضی از اسامی چون عمار ، یاسر، میثم، مقداد، سمیه ، هاجر و...بسیار متداول شده بود. و بودند خانواده هایی که  اسامی فرزندانشان را  اینچنین انتخاب می کردند. پدر بنده هم در آن زمان که حقیر به دنیا امدم طبع و ذوق انقلابی اش گل کرده بود واراده نمود که نام بنده را" بلال " اذان گوی پیامبر بگذارد. اما متاسفانه یک نفر در این دنیا پیدا شد که توانست پدرم را قانع کند که از خیر این نام بگذرد. ظا هرا ً طرف متصدی ثبت احوال بود.

 

2.در ایام کودکی در  خانه ای بزرگ اما قدیمی زندگی می کردیم وحیاطی داشت بس عظیم و درختانی تنومند. هر وقت با برادرم دعوا یمان می شد بدون استثناء کار به زد وخورد می کشید و در این میان پرتاب لنگه کفش و چکمه اغاز میشد. در این اثنا بود که شیشه های بزرگ پنجره خانه به یک سوت می آمد پایین. در این قسمت از برنامه پدر وارد ماجرا می شد و من و برادرم فرار را بر قرار ترجیح می دادیم. مقصد درخت خرمالویی تنومند و تناور در پایین حیاط بود.و هر دو یمان مانند گربه به یک جست خود را به بالای آن می رساندیم .پدر نیز که دستش به ما نمی رسید سعی می کرد با چوب بلند چنگک ( وسیله ای است از برای کندن میوه های دور از دسترس) ضرباتی را نثار مان کند. بگذریم... ما انقدر همان بالا می ماندیم تا آبها از آسیاب بیافتد.آنگاه که آژیر سفید زده می شد یواش یواش از درخت پایین می آمدیم و در حالیکه لبخند فاتحانه ای به هم می زدیم؛ می رفتیم تا غبار از سر و روی بزداییم وبرای نبرد بعدی تجدید قوا کنیم.

 

3. زمانی که دانشجو بودیم و عشق سینما . جشنواره فیلم فجر که  برپامی شد سعی بر این بود که فیلمی از زیر دستمان در نرود به خصوص فیلمهای خارجی ، چرا که بعدا ً بندرت اکران می شد. اما چون دخل و خرجمان هیچ وقت یکی نبود و هشتمان گرو نه . و آز انجا که احتیاج مادر اختراع است.در یک سال ترفندی را به کار بستیم اساسی.آنهایی که اطلاع دارند ؛می دانند که در هر دوره یک سینما مختص مطبوعاتچی ها و منتقدین است که با نشان دادن کارت به رایگان از تمامی برنامه ها بهره مند می شوند .آن سال سینما فلسطین سینمای مطبوعات بود. فردی هم که کارتها را نگاه می کرد یک آدم مسن و ساده بود که به  کارت ها  فقط دیدی می انداخت و می گذشت. کارت زمینه سفیدی داشت که یک حاشیه سبز رنگ در بالای آن قرار داشت و در این حاشیه عنوان  "پانزدهمین جشنواره بین المللی فیلم فجر" با فارسی و انگلیسی حک شده بود ؛ سمت چپ کارت نیز نشان سیمرغ جا خوش کرده بود. در زمینه اصلی نیز اسم فرد  ودر سطر بعدی اسم روزنامه یا مجله قرار داشت.بنده نیز یک مقوای سپید از نوع گلاسه تهیه کردم به همراه یک حروف برگردان چاپی. حاشیه سبز را نیز از جلد کتاب معارف اسلامی برش زدم. نشان سیمرغ نیز از برنامه روزانه جشنواره که به همه می دادند برگرفتم. اینچنین یک کارت برای خودم دست و پا کردم و آن را در کیف پولی ، محل کارت شناسایی قرار دادم.کارتی که درست شده بود به راحتی ساختگی بودنش معلوم و مشهود بود . فقط ریسک کردم و هنگام ورود به سینما در حالیکه کیف پولی را سریع باز کردم درسطح پایینی بطور گذرا نشان نگهبان دادم. اینگونه اذن ورود پیدا کردم .آن دوره کارم شده بود ورود به سینما از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب فیلم تماشا کردن! 

 

 

                                          ادامه دارد       


 
دوشنبه 11 دی‌ماه سال 1385
صدام ها!

                             


           

 

به این سوال احتمالا ً زیاد برخورد کرده اید:وقتی  فلان قضیه اتفاق افتاد احساستان  چه بود؟ خوشحال شدید، متاثر شدید، بی تفاوت بودید و...

حال احساس شما وقتی صدام در آستانه سال  2007 و عید قربان به دار آویخته شد چه بود؟

شخصا ً احساس خاصی نداشتم نه اینکه بی تفاوت بودم بلکه به نظرم صدام همان وقت مُرد که در حفره ای مثل یک ولگرد گدا و بی خانمان بگونه ای ذلت بار از ترس جان خویش پنهان شده بود وبعد  توسط آمریکایی ها اسیر شد وبه شکل حقارت آمیزی ، یک سرباز آمریکایی سر و روی پشم آلود اورا و دهانش را می کاوید تا هویت اورا احراز نماید.واین همه را تمام رسانه های دنیا نشان دادند .

اینگونه٬ آنکه هیچش گمان نبود که روزی طعم مرگ را خواهد چشید طعم حقارتی ذلت بارتر و سخت تر از مرگ را چشید.سردار قادسیه حتی شجاعت هیتلر را نداشت که مرگ خود خواسته را بر ذلت اسارت ترجیح دهد.

اکنون اگر صدام را به دار آویختند فقط جسد پوشالی او بود ، نه بیشتر.چرا که ابهت و هیمنۀ صدام پیش از این مرده بود.

مرگ او یاد آور قربانیانی بود که او مسبب اصلی اش بود. اگر چشم بگشاییم این قربانیان بسیار برایمان آشنایند ومن خاطره انان یکبار دیگر برایم زنده شد:

حسین آتش پور، اسماعیل کارگر، یعقوب ترحمی که همگی از بن بستی

که به غیر از خانۀ ما پنج خانه دیگر بود این سه شهید شدند.

 

 محمد باقر مازندرانی از خویشانمان که هنوز چهره شاد وخندانش که ما بچه ها در مهمانی های خانوادگی دو.ره اش می کردیم در ذهنم زنده است.

 

حسین زمانی که با هم در گروه سرود مدرسه بودیم و وقتی که سال بعد تحصیلی رفتم ثبت نام کنم پوستر مراسم چندم اورا بر دیوار مدرسه دیدم.  محمد یغمور که اونیز از بچه های مدرسۀ راهنمایی مان بود.

 

جعفر آقایی که وقتی شهید شد تازه فهمیدیم شاعر نیز بوده است.و به یادگار یکی از اشعار او نیز بر سنگ قبرش حک شد.

چه بسیار است از این خاطره ها و یادها و...

صدام اگر چه مرد اما هنوز آثار جنایاتش برقرار و مستدام است.

مشهودترینش همین مجروحین شیمیایی است. رضا برجی که که تازه چندسال پیش تر اکبر نبوی میگفت ماهی چهار صد هزار تومان خرج دوا و درمانش است .ومن باور نکردم وپنداشتم که برای او مظلوم نمایی میکند.

اما چند مدت پیش که خودم سپیده را دیدم که برای تهیه داروی ریه های شیمیایی اش و علی کوچولوی مریض احوالش مجبور شده بود به دلالان ناصر خسرو رو بزند.و اگر شده با  فروش ویولون اش  دو تا آمپول تهیه کند.واز این بابت حتی خطر هتک حرمتش رانیز به جان بخرد.

تازه فهمیدم که نبوی راست می گفته و مهمتر آنکه دانستم در همین ایران نیز صدام ها بی شمارند. آیا روزی می رسد که این صدام ها نیز به دار مجازات آویخته شوند.

ونکند غافل باشم و من نیز یکی از این ....


 
جمعه 1 دی‌ماه سال 1385
غریزه اصلی


 نتایج انتخابت شوراهای اسلامی شهر و روستا اعلام شد .اینگونه که برخی از منابع اظهار نموده اند در شیراز بیش از 60 درصد از واجدین شرایط رای دادن در انتخابات شرکت نموده اند.

اینکه بتوان دریافتی روشن از چرایی  و چگونگی  نتایج انتخابات( حال هر نوع انتخاباتی ) را داشت ،امری مهم است چرا که بدین صورت می توان پـی به  ذائـقـۀ جامعه برد و از این راه برای  برنامه های آتی و پیش رو کار و تلاشی  هد فمند انجام داد. یکی از کارهای ویـژۀ گروهای سیاسی از پس هر انتخاباتی استخراج یک پیام عمده از رای مردم وباز تاب و نشر آن در فضای فکری جامعه برای تقویت اهداف  همان گروه سـیاسی یا حزب است. چنانکه در دوم خرداد 76 به دنبال برگزیده شدن آقای خاتمی ، تعبیر" نـه بزرگ" به محا فظه کاران متداول شد. یا به دنبال انتخاب آقای احمدی نژاد تعبیر" شکست پروژه اصلاحات" رایج شد.

آنچه مهم می نماید این است که این تعابیر و به نوعی رمز گَشایی  از رای مردم از سوی  جامعه رسانه ای کشور(که البته کارکرد شان این است) نباید صرفا ً تحلیلی باشد بلکه باید دارای  پشـتوانه آماری نیز باشد .

چنانکه در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا مراکز نظرسنجی حرفه ای و قوی  رقابت تنگا تنگ بوش و جان کری را بر خروجی خبرگزاری ها منعکس می کردند و نتیجه انتخابات نیز  با چند در صدی تفاوت با نظر سنجی ها از آشکار می شد.

اما در ایران این عمل بصورت مستـقـل انجام نمی گیرد چرا که مراکز نظرسـنجی دولتی(وزارت ارشاد و اطلاعات) هستند و نتایج آن بر فرض صحت غالبا ً در صورت صلاحدید آشکار می شود.

                                                                                               

کارکرد عمده این نظرسنجی و آمار همین انتخابات شورای شهر شیراز است که بگونه ای غیر منتظره خانم فاطمه هوشمند نفر اول منتخبین شدند. غیر منتظره از این جهت که ایشان میان این همه نامزد های شورا ی شهر اعم از ائتلافی یا مسـتـقل با تحصیلات عالیه و سوابق کاری در حد استانداری ، شهرداری و شهر سازی و فعالیتهای سیاسی- اجتماعی ،   صرفا ً دانشجوی رشته معماری  دانشگاه آزاد هستند. اینکه سال چندم هستند چیزی اعلام نشده است. حتی در همان دانشگاه نیز هیچگونه فعالیت دانشجویی از ایشان سر نزده است یا تا کنون اعلام نگردیده است. حال چگونه می توان نتیجه این انتخابات را تحلیل کرد؟!! آیا باید مانند افراد خاله زنک همین حرفهای رایج در دور و بر مان را بشنویم و گسترش دهیم. ظاهرا ً چاره ای نیست!!

آنچه در افواه و عموم مردم منتشر است این است که ایشان به سبب تصویرشان از سی هزار ویکصـد و سه  نفر از شهروندان اهل دل شیراز، دل ربو ده اند ؛ فریبا دلبرانه ای !!

حال آنچه از رای جوانان غیور شـیرازی  مسـتـفاد می شود چییست؟

 اینکه اینان به حکم " غــریــزه اصـلـــی "  رای داده اند و بس؟!!

فیلم غریزه اصلی که معرف حضورتان هـسـت . کارآگاهی (مایکل داگلاس) در تعقـیب یک زن جذاب و مرگبار--Fem fetal( شارون استون) پایش به خوابگاه( قتلگاه) وی کشیده می شود اما آنچه به ظاهر نجات بخش اوست همان غریزه اصلی است.

البته سطور بالااز باب مثال است وبه قول منطقـیـیـون در مثل جای هیچ مناقشه(نقش پذیری) نیست.

تصویر"خانم هوشمند" برخلاف  نظر بعضی از دوستان آنچنان دارای رنگ و لعاب وجذابیت های خاص یک هنرپیشه وستارۀ سینما نیست که باعث گرایش جوانان به انتخاب ایشان شده باشد.این بدین معنا نیست که چهرۀ ایشان به مثابه یک  کار تبلیغاتی  موفق عمل نکرده است ؛ چرا که طراح پوستر با ظرافت در یک زمینه تیره؛چهرۀ ایشان را در نمایی درشت قرار داده  بگونه ای که قرص کامل صورت با آرایشی ملایم  بارز است واز یک طراح تبلیغاتی مجرب جز این انتظار نمی رود. این کار غیر متعارف نیست کما اینکه دیگرنامزدهای زن نیزبه همین شکل عمل نموده اند. نمونه اش پوسـترخانم معصومه زارع است که باچادروآرایشی ملایم عکس گرفته اند.نکته ای که از دیدها پنهان مانده نحوۀ تبلیغ خانم هوشمند است آنگونه که شنیده شده ، شخص ایشان یا دیگر دوستانشان تصاویر تبلیغاتی خود را  جلوی دبیـرستانهای پسرانه  توزیع می نمودند. این امر توانسته بخش عمده ای از آرای نوجوانان را به نام خانم هوشمند ثبت کند.

 پس از اعلام نتایج نیز مصاحبه خبری ایشان با " فـارس نگـار" نکات حائز اهمیتی را آشکار می سازد .ایشان با درایت بر استقلال خویش از هردو جناح اصول گرا و اصلاح طلب تاکید کرده است اما با این وجود اعلام کرده پیشنهاد ونظرات خوب از هر  طیف که باشد قابل احترام و توجه است .نمای کلی این مصاحبه علی رغم ساده بودنش برخلاف آنچه که انتظارش می رفت به دور از احساسات یک دخترجوان وذوق زده است و  نشان از این دارد که وی  افق پیش روی خود را برای استقرار وثبات در شورا به خوبی ترسیم کرده وبرای این منظور متکی به یک مشاور زیرک و کارآمد است. اینکه در همین مصاحبه او تاکید کرده که از گروههای مشاوره ای 50 نفره در زمینه های مختلف بهره مند است - بگذریم از اینکه می تواند یک غلو باشد- اما نشان دهنده یک پشتوانه مالی و اقتصادی قابل توجه است .کما اینکه هزینه پوسترهای ایشان که

 اتفا قا ً در سطح گسترده ومناسبی مرکز شهر را  پوشانده بود قریب 20 میلیون تومان برآورد می شود . خوب! این برای یک دختر دانشجو از نوع دانشگاه آزادی اش جدا از اینکه هزینه سنگینی  است بیانگر دور خیزی است که وی بگونه ای جدی ونه احتمالا ً تـفننی از پیش از انتخابات برای ورود به شورای شهر داشته است. 

                                          ادامه مند است... 

 

***

پی نوشت: آقا وحید نیز بعد از مدتها بنده نوازی کرده اند وما را مورد ملاطفت قرار داده و  نظر خود را در قالب سطوری کثیر برای نوشتار پیشین نگاشته اند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 231042


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها