X
تبلیغات
رایتل
دلنوشت
  
 دلنوشته هایی سپرده در دست باد!
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1389
یادم نمیره!


 نوشته زیر شرح حالی مختصر درباره مرحوم "قاسم میرزا اسکندری" از آقای حمید دادگر است: 

اواخر تابستان بود که سیدعلی موسوی بهم زنگ زد و گفت "قاسم  میرزا اسکندری" حالش خوب نیست اومده شیراز برای پیوند کبد . رفتم دیدمش با خانومش و یه دختر ناز حدودا سه ساله به اسم ثمین... با هم رفتیم بیرون .. اصلا فکر نمیکردم که مشکلش اینقدر جدی باشه. سرحال و سرپا بود. صحبت کردیم که توی این مدت کوتاهی که قراره شیراز بمونه بره توی دفتر مهاب قدس کار کنه. یه خونه هم بیشتر با همکاری مادر علی موسوی اجاره شد براشون توی محله چوگیای شیراز. قاسم رو اینجوری نمیشناختم . توی دوره دانشگاه سلام علیک داشتیم فقط... توی این دو سه ماهی که شیراز بود و باهاش حشرو نشر داشتم خیلی قوی و نجیب و شکیباوصبور یافتمش . بعد از دو سه هفته ای که از سکونتش میگذشت رفته بودم ببینمش دیدم توی جا افتاده بود. رنگ به روش نمونده بود و شده بود پوست و استخون ,در عوض شکمش کلی ورم کرده بود و آب آورده بود. هفته ای یکی دوبار میرفت بیمارستان نمازی از 10 شب تا 2-3 صبح توی صف دریافت کبد. چند بار هم که بهم خبر دادند من باهاشون بودم یه بار با محسن فتاحی یه بار هم علی موسوی. دفعه های دیگه نمیگفتند که برای من مزاحمت نشه به زعم خودشون. تحمل اون شبها و دیدن مریضهایی که خدا خدا میکردند که کبد اون شب بهشون بخوره واقعا غیر قابل تحمل بود... این وسط قاسم ولی حالش از همه مریضها بدتر بود. ودردش اصلا با هیچ مسکنی کم نمیشد.  بعد از کلی وقت بالاخره یه بار قبول کردند که عملش کنند. ولی دکتر وقتی شکمشو باز کرده بود گفته بود که دیگه فایده نداره و دوباره دوخته بودند شکمشو. و به خانومش گفته بود که 2 هفته دیگه بیشتر دوام نمیاره. ما به قاسم نگفتیم ولی خودش فهمیده بود . بهم گفت میخوام برم پیش خونوادم بمیرم. خیلی نگران خانوادش بود مخصوصا دخترش . من بهش گفتم حتما خوب میشی قاسم . خجالت کشیدم بهش بگم نگران نباش دختر تو و خانمت , خدا رو دارند.  ... قاسم همون روز مرده بود... اینکه چند ماه بعدش رو دوام آورد هم به خاطر غیرتش بود و امیدش و حس مسولیتش نسبت به زنش و دخترش. به دوستان شیرازی که شمارۀ آنها را داشتم خبر دادم که سرآوری کنند و جویای حال قاسم باشند. چند تا از دوستان یه بار سر زدند به قاسم...........
یادم نمیره یه بار بهم گفت دوست داره یه مزرعه ای باغی توی مراغه با یه کلبه توش فراهم کنه بره اونجا زندگی کنه.
یادم نمیره همش میگفت تحمل این درد برام آسونه فقط میخوام تموم بشه یا خوب شم یا برم.
یادم نمیره موقع خداحافظی بوسیدمش محکم تکونش دادم گفتم قاسم زنده بمون.... خندید و سر تکون داد...
یادم نمیره چند هفته پیش خودش بهم زنگ زد ... اصلا حرفاش مفهوم نبود باهام خدافظی کرد و تشکر کرد...شرمنده شدم چون هیچ کاری براش انجام نداده بودم. حالت احتضار  داشت ....
بیشتر از همه دیدن شمارش توی فون بوک موبایلم اذیتم میکنه با پیش شماره 0914.....

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 231182


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها